تنش سياسی بين دموکرات ها و جمهوری خواهان

تنش سياسی بين دموکرات ها و جمهوری خواهان

ایالات متحده آمریکا به عنوان یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های اقتصادی و نظامی جهان، سال‌هاست که بر پایه یک ساختار سیاسی دو حزبی اداره می‌شود. با این حال، در دهه‌های اخیر، واژه “سیاست” در این کشور دیگر مترادف با رقابت‌های مرسوم و تبادل مسالمت‌آمیز قدرت نیست؛ بلکه به میدان جنگی فرسایشی و همه‌جانبه میان دو تفکر کاملاً متضاد تبدیل شده است. تنش میان دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان امروز از راهروهای تاریک ساختمان کنگره فراتر رفته و به متن زندگی روزمره شهروندان، ساختار خانواده‌ها، شبکه‌های اجتماعی و حتی پلتفرم‌های اقتصادی نفوذ کرده است. این دوپاره شدن عمیق که تحلیل‌گران از آن به عنوان “دو قطبی‌شدن حاد” یاد می‌کنند، نشان‌دهنده شکافی است که هر روز عمیق‌تر می‌شود و آینده ثبات سیاسی این ابرقدرت را با چالش‌های جدی و بی‌سابقه‌ای مواجه می‌سازد. برای درک این وضعیت، دیگر نمی‌توان تنها به تحلیل اخبار روزانه بسنده کرد، بلکه باید به اعماق لایه‌های فکری و ایدئولوژیک این دو جریان نگریست.

بسیاری از ناظران سیاسی بر این باورند که ریشه اصلی این تنش‌های فزاینده، تغییر ماهیت تفاوت‌ها از اختلافات سلیقه‌ای در نحوه اداره کشور به سمت بحران‌های هویتی و اصولی است. در گذشته، دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان بر سر کلیات اصول قانون اساسی آمریکا توافق داشتند و اختلاف آن‌ها عمدتاً بر سر درصد مالیات‌ها یا میزان بودجه برنامه‌های رفاهی بود. اما امروز، تقابل این دو جریان بر سر تعریف بنیادی “هویت آمریکایی”، روایت‌های تاریخی کشور، مرزهای آزادی فردی و نقش دین و سنت در جامعه مدرن است. این تغییر فاز باعث شده که هر یک از طرفین، طرف مقابل را نه به عنوان یک رقیب سیاسی مشروع، بلکه به عنوان یک تهدید حیاتی برای بقا و ارزش‌های بنیادین جامعه تلقی کند؛ رویکردی مخاطره‌آمیز که امکان هرگونه سازش، توافق یا حرکت به سمت نقطه‌ای مشترک را در فضای حکمرانی عملاً غیرممکن ساخته است.

“وقتی رقابت سیاسی از ساحت برنامه‌های اقتصادی به ساحت جنگ‌های هویتی و فرهنگی منتقل می‌شود، فضای میانی دیپلماسی از بین می‌رود و جامعه به سمت یک بازی با حاصل‌جمع صفر حرکت می‌کند که در آن برد یک طرف، به معنای نابودی مطلق طرف دیگر است.”

پیامدهای این رویارویی مداوم تنها به مرزهای جغرافیایی ایالات متحده محدود نمی‌شود. به دلیل نقش کلیدی دلار در بازارهای مالی، پیمان‌های نظامی بین‌المللی نظیر ناتو، و تاثیرگذاری تصمیمات واشنگتن بر معادلات ژئوپلیتیک در خاورمیانه، شرق آسیا و اروپا، هرگونه فلج ساختاری یا بی‌ثباتی در دولت آمریکا می‌تواند بلافاصله موجی از نوسانات را در سراسر جهان ایجاد کند. ناتوانی در تصویب به موقع بودجه‌های سالانه، خطر تعطیلی مکرر دولت و نوسان شدید در سیاست خارجی با تغییر هر رئیس‌جمهور، متحدان و رقبای جهانی این کشور را در حالتی از ابهام مداوم قرار داده است. در این مقاله جامع، تلاش می‌کنیم بدون رویکرد جانبداری و با نگاهی کاملاً تحلیلی و ریشه‌ای، ابعاد مختلف این تقابل فکری را کالبدشکافی کنیم تا دریابیم چرا دنیای سیاست در آمریکا به این نقطه بحرانی رسیده است و این مسیر چه آینده‌ای را برای دهه‌های پیش‌رو رقم خواهد زد.

 

تفاوت دموکرات و جمهوری خواه؛ دو نگاه کاملاً متفاوت به یک کشور

برای درک ریشه‌ای بن‌بست سیاسی در ایالات متحده، باید ابتدا پذیرفت که حزب دموکرات (با نماد الاغ و رنگ آبی) و حزب جمهوری‌خواه (با نماد فیل و رنگ قرمز) تنها دو جریان رقیب نیستند، بلکه دو فلسفه حکومتی کاملاً مجزا را نمایندگی می‌کنند. دموکرات‌ها عموماً متمایل به جناح چپ میانه (لیبرال و ترقی‌خواه) هستند و بر این باورند که دولت باید نقشی فعال، پویا و گسترده در تنظیم امور جامعه، کاهش نابرابری‌های اقتصادی و حمایت از حقوق اقلیت‌ها ایفا کند. در مقابل، جمهوری‌خواهان که به عنوان جریان راست میانه (محافظه‌کار) شناخته می‌شوند، بر این اصل استوارند که قدرت دولت باید تا حد ممکن محدود باشد و آزادی‌های فردی، بازارهای مالی بدون دخالت و حفظ سنت‌های اصولی جامعه، بهترین مسیر برای شکوفایی یک ملت است. این تضاد بنیادین در نگاه به نقش “دولت”، منشأ تمامی اصطکاک‌هایی است که در ادامه به جزئیات آن‌ها در سه حوزه کلیدی پرداخته می‌شود.

حوزه اختلاف حزب دموکرات (آبی) حزب جمهوری‌خواه (قرمز)
اقتصاد و مالیات افزایش مالیات ثروتمندان، توسعه رفاه اجتماعی کاهش مالیات شرکت‌ها، مقررات‌زدایی از بازار
قوانین حمل سلاح محدودیت‌های شدید و بررسی پیشینه خریداران دفاع مطلق از متمم دوم قانون اساسی و آزادی سلاح
محیط زیست و انرژی سرمایه‌گذاری روی انرژی پاک، مهار تغییرات اقلیمی استخراج نفت و گاز داخلی، اولویت استقلال انرژی
سیاست خارجی دیپلماسی چندجانبه و تقویت پیمان‌های بین‌المللی شعار “اول آمریکا”، تمرکز بر منافع ملی مستقیم

دیدگاه اقتصادی: مدیریت بازار آزاد در برابر چتر حمایتی دولت

در قلمرو اقتصاد، شکاف میان این دو حزب عمیق‌ترین شکل خود را پیدا می‌کند. دموکرات‌ها معتقدند که بازار آزاد به خودی خود نمی‌تواند عدالت اجتماعی را برقرار کند و بدون نظارت دقیق، به انحصار طلبی و افزایش فاصله طبقاتی منجر می‌شود. آن‌ها طرفدار ساختار مالیاتی پلکانی هستند؛ به این معنا که شرکت‌های بزرگ و قشر مرفه باید سهم بیشتری از مالیات را بپردازند تا این بودجه صرف زیرساخت‌های عمومی، آموزش رایگان، و توسعه شبکه‌های بهداشت و درمان (مانند طرح بیمه همگانی) شود. در سمت مقابل، جمهوری‌خواهان بر تئوری‌های اقتصاد عرضه یا “سرازیر شدن ثروت” تاکید دارند. از نظر آن‌ها، کاهش چشمگیر مالیات بر درآمد اشخاص و شرکت‌ها، انگیزه سرمایه‌گذاری را بالا می‌برد، چرخ‌های تولید را به حرکت درمی‌آورد و در نهایت با خلق مشاغل بیشتر، به نفع تمام لایه‌های جامعه تمام می‌شود. آن‌ها هرگونه دخالت دولت و وضع مقررات سخت‌گیرانه زیست‌محیطی یا کارگری را مانعی بزرگ بر سر راه رشد اقتصادی و نوآوری می‌دانند.

مسائل اجتماعی و فرهنگی: تقابل سنت‌گرایی و ارزش‌های مدرن

شاید پرسرصدا‌ترین و فرسایشی‌ترین بخش از تنش‌های این دو جریان، در زمین بازی مسائل اجتماعی رخ می‌دهد؛ جایی که سبک زندگی و باورهای قلبی شهروندان مستقیماً هدف قرار می‌گیرد. حزب دموکرات خود را پیش‌قراول تغییرات ساختاری، تنوع نژادی، حقوق اقلیت‌های جنسی و مذهبی، و برابری جنسیتی می‌داند. آن‌ها به شدت از حق انتخاب زنان در مسائل مربوط به بارداری دفاع می‌کنند و خواستار کنترل سخت‌گیرانه‌تر بر فروش سلاح‌های گرم برای کاهش جرم و جنایت هستند. در نقطه مقابل، قاعده اصلی حزب جمهوری‌خواه بر پایه ارزش‌های سنتی، مذهبی (عمدتاً مسیحیت محافظه‌کار) و تفسیر کلمه به کلمه قانون اساسی شکل گرفته است. محافظه‌کاران به شدت از حقوق جنین دفاع کرده و با سقط جنین مخالفت می‌کنند. همچنین متمم دوم قانون اساسی مبنی بر حق شهروندان برای حمل سلاح را غیرقابل مذاکره و نمادی از آزادی در برابر استبداد احتمالی دولت می‌دانند؛ تضادی آشکار که جامعه آمریکا را به یک گسل فرهنگی دائمی تبدیل کرده است.

سیاست خارجی: ملی‌گرایی انزواطلبانه یا رهبری ائتلاف‌های بین‌المللی

نگاه دو حزب به جهان خارج نیز تفاوت‌های چشمگیری را نشان می‌دهد که مستقیماً بر امنیت بین‌الملل اثرگذار است. دموکرات‌ها عموماً به قدرت نرم، دیپلماسی چندجانبه و کار در چارچوب نهادهایی مانند سازمان ملل متحد و پیمان‌های اقلیمی معتقدند. آن‌ها بر این باورند که چالش‌های جهانی نظیر گرمایش زمین، تروریسم و پاندمی‌ها تنها از طریق ائتلاف‌های بین‌المللی قابل حل هستند. اما در جناح مقابل، پس از به قدرت رسیدن جریان‌های نوین در حزب جمهوری‌خواه، دکترین “اول آمریکا” به گفتمان غالب تبدیل شد. جمهوری‌خواهان نسبت به معاهدات بین‌المللی که پتانسیل محدود کردن استقلال یا اقتصاد آمریکا را دارند، با بدبینی مفرط نگاه می‌کنند. آن‌ها ترجیح می‌دهند سرمایه‌های کلان کشور به جای هزینه شدن در جنگ‌های بی‌انتها یا کمک‌های مالی به کشورهای دیگر، صرف تقویت مرزهای داخلی (به ویژه مقابله با مهاجرت غیرقانونی) و بازسازی ارتش شود؛ رویکردی که چیدمان متحدان استراتژیک واشنگتن را در هر دوره دستخوش تغییرات اساسی می‌کند.

 

تاریخچه تنش‌های سیاسی در ایالات متحده؛ شکاف از کجا عمیق شد؟

برخلاف تصور عموم، دوقطبی‌شدن شدید امروز در فضای سیاسی آمریکا، یک پدیده ناگهانی یا محصول چند سال اخیر نیست؛ بلکه این وضعیت ریشه در تحولات عمیق و تدریجی تاریخی دارد که بستر آن از دهه‌ها پیش چیده شده است. در قرن نوزدهم و در جریان جنگ داخلی آمریکا، آرایش سیاسی احزاب کاملاً متفاوت از امروز بود؛ به طوری که حزب جمهوری‌خواه به رهبری آبراهام لینکلن، جریان مترقی خواهان لغو برده‌داری بود و دموکرات‌ها در جنوب، پایگاه محافظه‌کاران را تشکیل می‌دادند. اما نقطه عطف بزرگ و جابه‌جایی پایگاه‌های رای در اواسط قرن بیستم، به ویژه با اجرای طرح “نیودیل” (New Deal) توسط فرانکلین روزولت برای مهار بحران اقتصادی و بعدها در دهه ۱۹۶۰ با تصویب قانون حقوق مدنی رخ داد. در این دوران، دموکرات‌ها به سمت حمایت از اقلیت‌ها و گسترش دولت رفاه حرکت کردند و در عوض، سفیدپوستان محافظه‌کار جنوبی به سمت حزب جمهوری‌خواه متمایل شدند؛ جابه‌جایی بزرگی که سنگ بنای آرایش ایدئولوژیک کنونی را بنا نهاد.

با ورود به دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، این شکاف‌های ایدئولوژیک با ابزارهای رسانه‌ای و استراتژی‌های جدید انتخاباتی ترکیب شد و شکل تهاجمی‌تری به خود گرفت. به قدرت رسیدن رونالد ریگان در سال ۱۹۸۰ با شعارهای تند محافظه‌کاری اقتصادی و مذهبی، هویت جدیدی به جمهوری‌خواهان بخشید. در دهه ۱۹۹۰ نیز نیوت گینگریچ، رئیس وقت مجلس نمایندگان، با تغییر تاکتیک‌های پارلمانی، زبانی تند و آشتی‌ناپذیر را وارد ادبیات سیاسی واشنگتن کرد. از این دوره به بعد، میانه روها در هر دو حزب به مرور منزوی شدند و جای خود را به چهره‌های وفادار به ایدئولوژی‌های ناب حزبی دادند. جرقه‌های اصلی که در این مسیر به شعله‌ور شدن تنش‌ها سرعت بخشیدند، شامل موارد زیر هستند:


  • ظهور رسانه‌های حزبی در دهه ۹۰: تاسیس شبکه‌های خبری شبانه‌روزی و رادیوهای سیاسی که به جای گزارش بی‌طرفانه، شروع به بازتاب و تقویت تفکرات یک جناح خاص کردند و مخاطبان را در اتاق‌های پژواک عقاید خودشان محبوس ساختند.

  • بحران مالی سال ۲۰۰۸: این شوک اقتصادی بزرگ، اعتماد عمومی به نهادهای حاکمیتی را مخدوش کرد و منجر به شکل‌گیری جنبش‌های تندرویی مانند “تی‌پارتی” در میان راست‌گرایان و “اشغال وال‌استریت” در میان چپ‌گرایان شد.

  • گسترش بی‌سابقه شبکه‌های اجتماعی: الگوریتم‌های پلتفرم‌های مجازی با اولویت دادن به محتوای جنجالی و خشم‌برانگیز، مرزهای واقعیت را جابه‌جا کرده و زمینه‌ساز پذیرش گسترده تئوری‌های توطئه و حذف رواداری سیاسی در میان بدنه جامعه شدند.

در نهایت، در طول یک دهه گذشته، این فرآیند تاریخی به اوج خود رسید و پدیده “منفی‌گرایی حزبی” (Negative Partisanship) را خلق کرد. در این وضعیت، دیگر محرک اصلی رای‌دهندگان، عشق و وفاداری به برنامه‌های حزب خودشان نیست؛ بلکه ترس و نفرت عمیق از به قدرت رسیدن حزب رقیب است. وقتی که انگیزه‌های سیاسی بر پایه نفی و نابودی طرف مقابل تعریف شود، سیستم حکومتی که بر اساس تفکیک قوا و لزوم توافق میان مجلس و دولت طراحی شده است، کارکرد اصلی خود را از دست می‌دهد. این بستر تاریخی دقیقاً همان چیزی است که فضا را برای تقابل‌های فاحش و بی‌سابقه در سال‌های اخیر آماده کرد و سیاست واشنگتن را به یک بن‌بست ساختاری کشاند که در بخش‌های بعدی به مصادیق عینی آن خواهیم پرداخت.

 

مهم‌ترین نقاط رویارویی دو حزب در سال‌های اخیر

نمود عینی این اختلافات ایدئولوژیک و تاریخی را می‌توان در اصطکاک‌های شدیدی دید که در سال‌های اخیر چرخ دنده‌های حاکمیت در واشنگتن را بارها قفل کرده است. یکی از اصلی‌ترین میدان‌های نبرد، موضوع تصویب بودجه سالانه و افزایش سقف بدهی‌های دولت است. جمهوری‌خواهان در مجلس نمایندگان بارها از قدرت خود استفاده کرده‌اند تا دولت‌های دموکرات را مجبور به کاهش شدید بودجه‌های رفاهی و اجتماعی کنند؛ اقدامی که در طرف مقابل با مقاومت سرسختانه دموکرات‌ها مواجه شده و در مواردی منجر به پدیده کم‌سابقه “تعطیلی دولت” (Government Shutdown) شده است. در این شرایط، صدها هزار کارمند فدرال بدون حقوق می‌مانند و بخش‌های زیادی از خدمات عمومی کشور تا زمان رسیدن به یک توافق موقت به حالت تعلیق درمی‌آید؛ وضعیتی که به خوبی نشان می‌دهد اختلافات سیاسی چگونه مستقیماً معیشت شهروندان عادی را گروگان می‌گیرد.

میدان نبرد حساس دیگر، تصاحب کرسی‌های دادگاه عالی ایالات متحده به عنوان بالاترین نهاد قضایی کشور است. از آنجایی که قضات این دادگاه به صورت مادام‌العمر منصوب می‌شوند و قدرت ابطال قوانین مصوب کنگره یا دستورات رئیس‌جمهور را دارند، ترکیب سیاسی آن اهمیت حیاتی دارد. در سال‌های اخیر، روند تایید این قضات در مجلس سنا به یک جنگ تمام‌عیار و به شدت حزبی تبدیل شده است. تلاش‌های موفقیت‌آمیز محافظه‌کاران برای ایجاد یک اکثریت قاطع در این دادگاه، منجر به صدور احکام جنجالی نظیر لغو حق فدرال سقط جنین پس از نیم قرن شد؛ تصمیمی که خشم گسترده دموکرات‌ها را برانگیخت و نشان داد که چگونه دادگاه عالی از یک نهاد حقوقی بی‌طرف، به یکی از اصلی‌ترین ابزارهای اعمال قدرت سیاسی در دستان احزاب تبدیل شده است.

پیامدهای این دوپاره شدن سیاسی بر جامعه آمریکا و اقتصاد جهان

اثرات این تنش‌های فرسایشی دیگر محدود به بیانیه‌های سیاسی نیست، بلکه بافت اجتماعی جامعه آمریکا را به شدت مسموم کرده است. پدیده “شکاف جغرافیایی” اکنون بیش از هر زمان دیگری خودنمایی می‌کند؛ شهرهای بزرگ و مناطق ساحلی به پایگاه‌های تسخیرناپذیر دموکرات‌ها تبدیل شده‌اند، در حالی که مناطق روستایی و ایالت‌های مرکزی در کنترل مطلق جمهوری‌خواهان قرار دارند. این مرزبندی جغرافیایی باعث شده که شهروندان دو جریان عملاً در دو دنیای رسانه‌ای و فرهنگی متفاوت زندگی کنند، اعتماد عمومی به نهادهای دموکراتیک مثل صندوق‌های رای به شدت کاهش یابد و پتانسیل بروز خشونت‌های سیاسی و ناآرامی‌های مدنی در فصول انتخاباتی به شکلی نگران‌کننده افزایش پیدا کند.

در ابعاد بین‌المللی، این بی‌ثباتی داخلی ضربه سنگینی به پرستیژ و قابل پیش‌بینی بودن سیاست خارجی واشنگتن وارد کرده است. با تغییر حزب حاکم در کاخ سفید، استراتژی‌های کلان بین‌المللی به طور ناگهانی چرخش‌های ۱۸۰ درجه‌ای را تجربه می‌کنند. خروج از معاهدات بزرگ، تغییر رویکرد در قبال ناتو، و نوسان در مواجهه با قدرت‌های نوظهور اقتصادی، شرکای بین‌المللی آمریکا را به این نتیجه رسانده است که دیگر نمی‌توان روی تعهدات بلندمدت این کشور حساب باز کرد. این ابهام رفتاری، فضا را برای بازیگرانی نظیر چین و روسیه بازتر می‌کند تا نظم جهانی مورد نظر خود را با سهولت بیشتری پیش ببرند.

از نظر اقتصادی نیز، نوسانات ناشی از بن‌بست‌های سیاسی در واشنگتن مستقیماً به بازارهای مالی جهانی سیگنال‌های منفی ارسال می‌کند. هر زمان که موضوع عدم پرداخت به موقع بدهی‌های دولت آمریکا مطرح می‌شود، ارزش دلار دچار نوسان شده و نرخ بهره در بازارهای بین‌المللی افزایش می‌یابد. آژانس‌های رتبه‌بندی اعتباری بزرگ جهان در سال‌های اخیر به دلیل همین ناکارآمدی‌های سیاسی، رتبه اعتباری ممتاز ایالات متحده را کاهش داده‌اند؛ هشداری جدی که نشان می‌دهد دوقطبی‌شدن شدید حزبی، چگونه در حال فرسایش پایه‌های اساسی‌ترین و معتمدترین ساختار مالی جهان یعنی اوراق قرضه آمریکا است.

 

جمع‌بندی: آینده نظام دو حزبی در آمریکا به کدام سو می‌رود؟

بررسی ابعاد مختلف اختلافات میان دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان نشان می‌دهد که واشنگتن با یک چالش گذرا یا رقابت ساده انتخاباتی روبرو نیست، بلکه با یک تغییر ساختاری عمیق در نحوه حکمرانی مواجه شده است. نظام دو حزبی ایالات متحده که در گذشته بر پایه لزوم توافق و چانه‌زنی میان نخبگان سیاسی دو طرف طراحی شده بود، اکنون در مواجهه با جنگ‌های هویتی، فرهنگی و اقتصادی کارایی سابق خود را از دست داده است. از بین رفتن جریان‌های میانه رو و میانجی در هر دو حزب، فضا را برای تندتر شدن مواضع و اصرار بر سیاست‌های تک‌بعدی فراهم کرده است؛ فرآیندی که خروجی آن چیزی جز بن‌بست‌های مداوم قانون‌گذاری و بی‌ثباتی در تصمیم‌گیری‌های کلان داخلی و بین‌المللی نبوده است.

تحلیل‌گران برای آینده این وضعیت سناریوهای متفاوتی را متصور هستند؛ برخی بر این باورند که تشدید خستگی عمومی از ناکارآمدی ساختار موجود ممکن است در بلندمدت فضا را برای ظهور جریان‌های مستقل یا حزب سوم قدرتمند باز کند، هرچند قوانین انتخاباتی کنونی آمریکا مانعی بزرگ در برابر این سناریو است. سناریوی محتمل‌تر، تداوم این وضعیت فرسایشی و تبدیل شدن آن به یک واقعیت پایدار در فضای سیاسی است؛ جایی که هر حزب در دوران قدرت خود تلاش می‌کند با استفاده از دستورات اجرایی رئیس‌جمهور یا اکثریت‌های شکننده پارلمانی، تغییرات خود را تثبیت کند و حزب رقیب در دوره بعدی به ابطال آن‌ها بپردازد. در نهایت، بقا و پویایی این الگوی حکمرانی به این بستگی دارد که آیا رهبران آینده این کشور می‌توانند تعادلی میان وفاداری به اصول حزبی و منافع ملی کلان جامعه برقرار کنند یا خیر.

سوالات متداول درباره تنش‌های سیاسی آمریکا

۱. تفاوت اصلی دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان در حوزه اقتصاد چیست؟

دموکرات‌ها خواهان مالیات بیشتر بر ثروتمندان، نظارت دولت بر بازار و توسعه برنامه‌های رفاهی و درمانی هستند. در مقابل، جمهوری‌خواهان از کاهش مالیات شرکت‌ها، مقررات‌زدایی از کسب‌وکارها و تقویت بازار آزاد بدون دخالت دولت حمایت می‌کنند.

۲. چرا موضوع حمل سلاح به یک چالش بزرگ میان دو حزب تبدیل شده است؟

جمهوری‌خواهان حمل سلاح را بر اساس متمم دوم قانون اساسی، حق مطلق شهروندان برای دفاع از خود می‌دانند. اما دموکرات‌ها معتقدند آزادی بی‌قیدوشرط سلاح عامل اصلی تیراندازی‌های انبوه است و خواستار قوانین سخت‌گیرانه‌تر و بررسی پیشینه خریداران هستند.

۳. پدیده “تعطیلی دولت” در آمریکا به چه معناست؟

زمانی که کنگره (مجلس نمایندگان و سنا) و رئیس‌جمهور به دلیل اختلافات حزبی نمی‌توانند بر سر بودجه سالانه به توافق برسند، بودجه بخش‌های غیرضروری فدرال تامین نشده و دولت تا زمان توافق نهایی به صورت موقت تعطیل می‌شود.

۴. تنش‌های داخلی آمریکا چه تاثیری بر سیاست خارجی این کشور دارد؟

این تنش‌ها باعث ناپایداری و چرخش‌های ناگهانی در مواضع واشنگتن می‌شود؛ به طوری که با تغییر رئیس‌جمهور، آمریکا ممکن است از معاهدات بین‌المللی خارج شود یا نوع تعاملات خود با متحدان استراتژیکش را به طور کامل تغییر دهد.

 

مطالب مرتبط :  کاهش اعتماد مردم به سياستمداران آمريکا

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

morteza14

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *